پنجره ای با شیشه های رفلکس

به نام خدا

از همون موقع میدونستم اینجوری میشه…
از همون وقتیکه کوچمون هنوز آسفالت نبود…

با چهارتا آجر دوتا دروازه میکاشتیم و من کم سن و سال شاید چون بلد بودم چجوری بازی کنم مجبور بودم دروازه وایستم…

از همون موقع که شاهد بازی کردن کسایی بودم که بازی بلد نبودن…

از همون موقع میدونستم اینجوری میشه… چون اصلا دنبال گل زدن نبودم…

حالا بچه های کوچمون بزرگ شدن اما هیچکدوم از اون گل ها و لایی زدن ها و قیچی برگردون ها نه یاد کسی موند نه بدرد کسی خورد… فقط یه چیز موند: اونم دعای یه پسر شیش هفت ساله بود که بعد هر بازی علیرغم همه ی نامردیهای دوران بچگی برای موفقیت بچه های کوچه اش دعا میکرد…

وقتی پیامهاتونو میخونم… یاد خودم میافتم… همتون درد دارید… یه دردی که از وجودتون بزرگتره… خودتون میدونید چقدر خوبید اما انگار دنیا نمیدونه… میخواید یه کاری بکنید… میخواید یه قدمی بردارید که مفید باشه… اونم نه برای خودتون.. برای دینتون… برای هدفتون… برای ارزشهاتون….

دغدغه هایی که توی این سن دارید رو خیلی از آدما تا آخر عمرشون توفیق فکر کردن بهش رو ندارن… اصلا دورن… فضاشون متفاوته…

پس پرانتز اول : ( قدر دغدغه هاتون رو بدونید… قدر فضایی که توش فکر میکنید و قدم برمیدارید رو بدونید… و برید دست مادر و پدرتون رو ببوسید بخاطر شیر پاک و لقمه ی حلالی که بهتون دادن)

همتون میخواید یه قدمی بردارید اما… بعضیا فکر میکنید لازمه ی قدم بزرگ برداشتن دیده شدنه… خطر از همینجا شروع میشه… اینجاست که سر و کله ی یه عده فرصت طلب و جاه طلب و گرگ صفت پیدا میشه …یه عده که خوب بلدن صحبت کنن و دم از عقیده و راه بزنن… تا دلتون بخواد از این آدما دیدم… کسایی که تا وقتی منافعشون درگیره حاضرن زبونا جونشونو برای ارزشها بذارن و وقتی شاهراه اون منافع قطع بشه صداشون در میاد و شروع میکنن به پارس کردن و چون چیزی برای از دست دادن ندارن فقط دست به تخریب میزنن… اونا خوب بلدن از این  حس درونی شما چجوری سوء استفاده بکنن و نهایت بهره رو ببرن… شما هم میخواید دیده بشید…میخواید یه کاری بکنید… اونم یه کار جهادی… که حاضرید چون برای مقدساتتونه بی هیچ چشم داشتی از هر چی دارید مایه بذارید… ولی غافل از اینکه اینور جبهه برعکس هر چی جلوتر میرید چشماتون بیشتر بسته میشه و گوشهاتون بیشتر ناشنوا… و به خودتون که میاید میبینید ارزشهاتون چیزای دیگه ای شده و دیگه از اون صمیمیته خبری نیست…

اصلا عجیب نیست… تو ذات کار ایدئولوژیک و اعتقادی همه ی اینها هست… کفرشم منافقانه است… هر چی جلوتر میری مرز بین حق و باطل باریک و باریک تر میشه… و اگه آخر حرکت اعتقادی رو عاشورا بدونیم… کار بجایی میرسه که از اون همه آدم، فقط ۷۲ نفر میمونن و بقیه که یه وقتی حامی بودن شروع میکنن به زیرآب زدن… به تخریب کردن همه چی… حتی اونچیزایی که خودشون یه روزی گوش فلک رو از ادعای حمایتش پر کرده بودن…

خلوت خودتونو از خودتون نگیرید…تو خلوتتون یه بار راست حسینی بشینید ببینید اگر بین این دو مخیر بودین کدوم رو انتخاب میکردید؟ جوابی که به این سوال خواهید داد لا اقل برای خودتون مشخص میکنه که چقدر این تب و تاب از سر دغدغه است و چقدرش از سر دیده نشدن…

یک : یه آدم معروفی که تو فضای غیر ارزشی و غیر دینی کار میکنه ( نه لزوما ضد ارزش و ضد دین)

دو: یه آدمی که عمرشو صرف خدمت به بنده های خدا میکنه، صرف حمایت از جبهه ی حق میکنه، اما تا وقتی زنده اس و حتی بعد از مرگش هیچکی نه میشناسدش نه میدونه چکارایی کرده…

هیچکدوم از اینا وقت حساب و کتاب، حساب نمیشه… مگر معامله ای که با خودش بوده و بس… حالا میخواد همه ی دنیا ازش خبر داشته باشن، یا اینکه فقط خودش بدونه…

وقتی انتخاب میشی برای اینکه دلت جای ارزشمندترین گوهر هستی یعنی درد باشه…وقتی انتخاب میشی بین اینهمه آدم که دغدغه داشته باشی… منتظر شروع شدن امتحاناشم باش.. توی این راه باید خیلی حواس جمع بود و همه ی جوانب رو در نظر داشت… بعضی وقتا یه چیزی خوبه و میری انجامش بدی اما غافل از اینکه از اون بهتری ام هست… و یه بچه شیعه ی حقیقی اون بهترین رو انتخاب میکنه… اونی رو انتخاب میکنه که کم ضرر تره… هم برای خودش، هم بقیه… یه وقتایی یه حرفی حقه… اما سریع نباید زدش… چون زدنش باعث میشه کسی برنجه یا ازمون دور بشه… بعضی وقتا سکوت بهترین راهه…بعضی وقتا فریاد… اونی که بفهمه بهترین وقت استفاده از این دوتا سلاح چه موقعیه برنده است…

وقتی استاد توی کلاس یه سوالی رو مطرح میکنه قبلش میدونه کیا جوابشو میدونن… اما بعضیا دست میگیرن و میگن: ” ما بگیم؟ ما بگیم؟؟ ” بعضیام با اینکه جوابو میدونن تو دلشون میگن: بذار اگه قراره تشویقی باشه برای دیگرون باشه و من تو دلم کیفشو میبرم.

چون مهم جواب سوال بوده که من میدونستم…

این جور سکوتهاس که وقتی توی دلت جمع میشه و رو هم تل انبار میشه یهو تبدیل به گوهر میشه و وقتی به موقع از وجودت میزنه بیرون یه عالمی رو غرق تماشا میکنه… اینجور سکوتهاس که وقتی بموقع تبدیل به فریاد میشه میتونه به تنهایی یه نظام سلطه رو ، یه طاغوت رو بلرزونه… چون جنسش از جنس خداست… چون از معامله ی با خودش گیرت اومده…

فرقی نمیکنه کجا گیرت اومده باشه و کجا معامله کرده باشی… توی کوچتون وسط گل کوچیک وقتی هفت سالت بود یا وقتی بخاطر چادرت توی دانشگاه بهت طعنه میزنن…

پرانتز دوم : (حواسمون باشه چیزای قیمتی بخاطر این قیمتی اند و تاثیرگذار که توشون ناخالصی نیست… اگه توی دلتون میون خالص ها : مث سکوتها، اشکها، بغضها، دردها، قدمها، رنجها، کظم ها، دیده فرو بستن هاو… ناخالصی هایی مث: حسادتها، کینه ها، دروغها، غیبتها، تهمتها، سنگ اندازیها و … باشه، دیگه انتظار نداشته باشید حرفتون، فریادتون، صداتون، نوشتتون، موسیقیتون، نقاشیتون خریدار داشته باشه یا تاثیرگذار باشه)

هیچکس مث خود آدم نمیتونه بهترین قاضی باشه… همه وقتی با خودشون تو خلوتشون رو راست اند میدونن چیا در انتظارشونه… خوش بحال اونایی که وقتی با خودشون خلوت میکنن نه مدیون کسی اند… نه دلی شکوندن…. نه قدمی و قلمی روی حق کسی رفتن…

وقتتون طلاست… یادمون نره هدف نشر معارف دین و انقلاب بوده و هست و بس… پس فقط حضورتون رو به همین نیت وقف کنید…

نحن صامدون

حامد زمانی

۲۰/۵/۹۳

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۱۶۶ پاسخ

طرح نماز اول وقت

                                                                                                                     بنام خدا
بدون شک یکی از اصلی ترین شاخصه های بچه شیعه ها و بچه مذهبی ها نماز اول وقت است که بدلیل ورود رسانه ها و شبکه های مختلف سایبری و مجازی مورد تهدید جدی قرار گرفته، لذا احیای آن به هر طریق یکی از اصلی ترین وظایف ماست .
امروز چهارشنبه – آخرین روز طرح نماز اول وقت بود که در یک جامعه ی آماری کوچک مثل اینستاگرام صورت گرفت تا بتوانیم به یک گرای تخمینی برای توسعه ی این طرح برسیم لذا از شما خواهشمند است :
١- هرگونه پیشنهاد یا انتقاد در رابطه با این طرح دارید را زیر این پست بیان کنید .
٢- دوستانی که مایلند در طراحی و گسترش این طرح به ما یاری رسانند خواهشمند است یک تیم تحقیقاتی و اجرایی که حداکثر شامل ۴نفر خواهر یا ۴نفر برادر میباشد را همراه با طرح کامل خود و مشخصات کامل گروه اعم از :
١- نام و نام خانوادگی هر کدام از اعضا
٢- نام پدر
٣- میزان تحصیلات (مشغول به تحصیل یا فارغ التحصیل )
۴- دانشگاه
۴-محل اقامت فعلی
را به این نشانی با موضوع ( سابجکت ) ” نماز اول وقت ” ارسال کنند: hamedzamanimusic@yahoo.com
توضیح :
١- همین پست در پنجره ای رو به تو
٢- خواهشمند است متن را با دقت بخوانید و از پرسیدن سؤالات بی مورد جدا خودداری فرمایید
٣- کاملا مجاز به نقد منصفانه و محترمانه ی نظرات یکدیگر زیر این پست هستید!
سالروز وفات خانم زینب (س) تسلیت…
“اللهم اجعل صلوتنا بها مقبولة”
ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴۹ پاسخ

نماز اول وقت

بسم الله

میخوام یه حرکت اساسی بکنیم…
امتحانی به مدت یک هفته…
از امروز چهارشنبه تا چهارشنبه هفته آینده…
قول بدیم نمازهامونو اول وقت بخونیم…
و بعد از اینکه خوندیم…
زیر این پست به این شکل بنویسیم:
اسم+نماز…+روز
مثلا:حامد زمانی/نماز صبح/ چهارشنبه

توضیح:

۱-نام و نام خانوادگی کامل نیاز نیست.
۲- هر نظری خارج از این ساختار پاک می شود.بعدا اگر نظری داشتید در پستهای بعدی در خدمتم.
نحن صامدون

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۸۹۶ پاسخ

زنده باد راه جاودان ما…

به نام خدا

ایام شهادت حضرت مهتاب رو به همتون تسلیت میگم…

امیدوارم تا الان به این ایمان آورده باشید که تو گروه ما بالا و پایینی وجود نداره…
اصلا توی همچین مسیرایی هر کی خاکی تره بالاتره
هر کی بی نام و نشون تر خدمت میکنه پیش خدا عزیز تره
پس با این مقدمه میبینید که من رو سیاه از همتون پایینترم
چون سر و صدام، عکسام ، اسمم از همتون بیشتره…
ماها یه راهی رو با هم شروع کردیم…
چون این سبک، در نوع خودش اولینه، پس شما هم در نوع خودتون اولین هستید.
همونطور که این راه تنها معلم منه، و خودش هدایت گری میکنه، پس شما هم دارید از این راه درس میگیرید، از همدیگه… و حرمت این راه اجازه ی خیلی از حرفا و کارا رو بهمون نمیده…
به جرأت میتونم بگم شما توی دنیا مثل و مانند ندارید، چون اولین چیزی که سعی کردیم یاد بگیریم و به لطف خدا الان دیگه جا افتاده اینه که: اشخاص، مصادیق و موارد حاشیه ای توی راه ما جا نداره…
پس طبیعیه که شخص حامد زمانی هم به تنهایی هیچ ارزشی نداره…
ما اینو گفتیم که چشمامون فقط یه چیزو ببینه، اونم هدفمونه، یعنی نزدیک شدن به خدا
وقتی اینو بفهمیم و بهش عمل کنیم، خودبخود چیزای بیهوده و واهی رنگ میبازن و نادیده گرفته میشن…
اونوقت احساس میکنیم که داریم بزرگ میشیم… هدف همینه…
هر کی بخدا نزدیکتر باشه بزرگتره
عین حرف قرآنه که هر کی با تقواتر باشه پیش خدا عزیزتره
تقوا یعنی چی؟ یعنی نادیده گرفتن چیزای بی ارزش؛ که چیزای بی ارزش همون گناها هستن
اگه دقت کنید همه ی گناها یه جور هوس ان… و هیچ هوسی سیرایی نداره… میدونین چرا؟
چون انسان ذاتا میل به بینهایت داره… پس طبیعیه که حتی اگه تا آخر خط هر هوسی بره بازم احساس میکنه یه چیزی کمه، بازم احساس میکنه راضی نشده،چون ظرف روح ما بواسطه ی دمیده شدن روح خدا در اون خیلی بزرگه، و چیزای کوچیک نمیتونن این ظرف رو پر کنن؛ پس روح ما رو جز خدا چیزی نمیتونه ارضا کنه…
تو راهی که برامون ارزشمنده طبیعیه که هر کسی بخواد یه خدمتی بکنه و یه باری رو کم کنه؛ نمونه اش همین ٨ سالی که مردم ما جنگیدن؛ هر کسی میخواست یه جوری دین خودشو ادا کنه، یا نمونه ی دیگش توی عزاداری اهل بیت(ع) …
اما این وسط یه نکته ای خیلی مهمه؛ همه ی این کارها باید در راستای اون هدف باشه، و گرنه همین ها خودش یه بار اضافه ای میشه که رسیدن به مقصد رو سختر و سختر میکنه و یه جورایی سرعت ما رو میگیره…
بچه ها من تک تک نظرات و نقدها و پیشنهادها و کارایی که میکنید رو میبینم و ازشون خبر دارم.
عده ای ناراحت میشن که چرا جواب نظرات و ایمیلهای ما رو نمیدین؟ من میخوام با جواب ندادنم اینو بهتون بفهمونم که مطالبی که توی این نظرات یا ایمیلها هست در شان راهمون نیست… تا حالا شده ذیل مطلب من حرف مفید یا حدیث یا شعر مرتبطی که بدرد بچه ها بخوره زده شده باشه اما بدون پاسخ مونده باشه…
عده ای لطف میکنن شعر و ترانه میفرستن اما واقعا اینها هیچیک از شاخصه های یه شعر مثل وزن و قافیه و مضامین بکر رو نداره… و از کسایی که شعر میفرستن خواهشمندم توی این زمینه اول آموزشهای لازم رو ببینن و از مشورت اساتید امر بهره ببرند و مطمئن باشن اگر توی این زمینه استعداد لازم رو داشته باشن، و در مسیر درست از این استعداد بهره ببرن بالاخره یه جایی خودشو نشون میده و شکوفا میشه…
اگر پای صحبت شعرای موفق ما بشینین هر کدوم حداقل ۴،۵ سال آموزش دیدن و خاک خوردن ، بعد جرأت کردن اشعارشون رو منتشر کنن!
عده ای لطف کرده اند و علیرغم اینکه ما متذکر شدیم “راه اندازی هر گونه سایت، وبلاگ یا پیجی باید با هماهنگی سایت رسمی صورت بگیره” اقدام به راه اندازی سایت و وبلاگ و فن پیجهایی در محیطهای مختلف کرده اند؛ ضمن تشکر از لطف این دوستان و زحماتی که کشیدن باید بگم که: این دقیقا مصداق بارز کارهاییه که به نیت کمک و خدمت انجام میگیره اما نه تنها مفید واقع نمیشه، بلکه رسیدن به مقصدمون رو دشوار تر و کندتر میکنه.
دوستان! همه ی شما شاهد انواع و اقسام بی احترامی ها و بایکوتها هستید، بارها اعلام شده که سنگر اصلی و اول ما وب سایت رسمی (www.hamedzamanimusic.com) هست، که یک گروه چهار پنج نفره، بدون چشمداشت ، دلسوزانه و با نیت خالص شبانه روزی دارن کار میکنن تا مبادا کوچکترین مطلبی از قلم بیفته… اولویت اول ما اونجاست؛ همه ی ما باید کاری کنیم که این سایت خاری بشه توی چشم دشمنامون، هر کس با هر علم و هر هنری که داره کمک کنه تا این سایت هر روز به رونق و ارزشش افزوده بشه، چه توی ظاهر و چه بلحاظ محتوایی… هر کی طراحی بلده، ذوق ادبی و شعری داره، عکس یا فیلم مرتبطی داره در اختیار مدیریت قرار بده، و یادتون نره همه ی شما مدیر این سایت هستید…
من یک بار دیگه اسامی سایتها و پیجهایی که با تایید من دایره رو اینجا مینویسم و متذکر میشم که هر سایت یا وبلاگ یا پیجی خارج از این اسامی مورد تایید من نیست و بنظر من نیازی نیست که دایر باشه و تقاضای من اینه که صاحبان صفحات دیگه اونا رو ببندن و کمک کنن تا این سایتها و پیجهایی که اعلام میکنم بیشتر دیده شن و با قدرت بیشتری به مسیر خودشون ادامه بدن، ما نباید دلیلی به دست دشمنا مون بدیم برای اهانت و تمسخر. برای ما زشته که وبلاگی دایر باشه با بازدید روزانه ١۵ نفر و زیر هر مطلب دو یا سه نظر درج شده باشه؛ یادمون دشمن دنبال دلیل نمیگرده، و از روی منطق هم نمیاد چیزی رو سوژه کنه، اون منتظر یه فرصته و از کوچکترین اشتباهها بزرگترین داستانها رو میسازه…
این اسامی عبارتند از:
٣- www.hamedzamani_guilan.ir
۵-hamedzamanimusic در اینستاگرام
۶-hamedzamanimusicfan در اینستاگرام
٧- hamedzamaniدر فیسبوک
٨-hamedzamaniofficialpage در فیسبوک
لازم به ذکره منظور ،صفحاتیه که اسم “حامد زمانی” در آدرس یا title اون اومده.
والسلام
نحن صامدون…
حامد زمانی ٩٣/١/١٣ ساعت ۵:٣٠ صبح
ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۶۳۲ پاسخ

نیمکت

1393844724561

(عکس:فرهنگسرای اندیشه،کنسرت ۲۵اسفند۹۱)

بسم الله
تابستون سال ۸۵ بود…
چند ماه قبلش پدرم همه ی داراییش رو که یه سواری معمولی بود به قیمت ۷میلیون تومن فروخت وبا همون پول قرارداد یه آلبوم موسیقی رو با یه شرکت تولید آلبوم موسیقی (از اون شرکتای کلاهبردار موسیقی که ۹۰ درصدشون از این قاعده مستثنی نیستند و از عشق جوونای مردم به موسیقی سوء استفاده میکنند) امضا کردم… امضای قرار داد با دو نفر به اسامی سهراب.ق و امیر حسین.م
چند ماه گذشت … تابستون شد و من همچنان امیدوار و مغرور…
نه پولی داشتم و نه جای خوابی…
شاید دو ماه یه بار با فروختن شعری یا ملودی ای صد تومن ته جیبم رو میگرفت…
اوضاع سختی بود تا اینکه با یه پیشنهاد از طرف مدیر همون شرکت مواجه شدم: ساختن دو تا شعر و ملودی در روز به ازای جای خواب یا خوابیدن در دد روم (اتاق ضبط) استودیو از ساعت ۱۱ تا ۷ صبح!
پیشنهاد بدی نبود! یعنی من میتونستم ساعت ۱۱ شب برم اونجا و اما میبایست قبل از ورود کارکنا بزنم بیرون!
چاره ای نداشتم…
پس پذیرفتم…
اما داستان به اینجا ختم نمیشد…
شاید بپرسید چرا باید قبل از ورود کارکنا میزدم بیرون؟؟؟
نمیخوام بگم تیپ و ظاهرم خیلی مذهبی بود…نه!… اما از اونجایی که فشار روحی خیلی روم زیاد بود…
از یه طرف غرورم اجازه نمیداد برای امرار معاش از خونواده ای که هر چی داشتن برای من گذاشته بودن طلب پول کنم…
از طرف دیگه احساس تنهایی شدیدی میکردم… برای همین همیشه دستم یا یه تسبیح بود یا مفاتیح تا فقط با ذکر خودمو بتونم آروم کنم …
شماها خوب میفهمید چی میگم… چون حتما این روزا رو داشتید… اما این تسبیح و مفاتیح دلیل یا بهانه ای بود که من باید قبل از ورود کارکنا میزدم بیرون… چون آقای مدیر عقیده داشتن اینا باعث میشه مشتریای ما بپرن و دیگه نیان اونجا!!! یه دلیل دیگه اش تیپمو لباسام بود… چون تمام ماه هایی که من اونجا بودم… من بودم و همون یه دست لباس… اما تو تموم اون روزا نذاشتم خونوادم از اوضاعم مطلع باشن… همیشه پشت تلفن از به کام بودن ایام و روبراه بودن اوضاع کار و آلبوم براشون میگفتم… خونواده ای که هیچی برام کم نذاشته بودن… اما بخاطر اینکه میدونستم پدرم همه ی داراییشو برای راه من گذاشته بود هربار که صحبت از ریختن پولی به حسابم میکرد خجالت میکشیدم و غرورم اجازه نمیداد که قبول کنم…
گفتم که: داستان به اینجا ختم نمیشد…
از یه طرف هزینه ی خورد و خوراک هر روزه برام ممکن نبود و از طرف دیگه فقط نزدیکی به خودش بود که منو امیدوار نگه میداشت…
برای همین تصمیم گرفتم روزای مونده به ماه رمضون رو روزه بگیرم… اینو همه ی آقایون و خانمای اون دفتر و دوست دخترا و پسراشون میدونستن… تخریبها و تحقیرها به کنار… اینکه با وقاحت حتی تو ماه رمضون به خودشون اجازه میدادن جلوی من غذا بخورن و حتی بعد از افطار به فکر حرمت روزه داری نباشن که شاید چندین روزه سحری و افطاریش چیزی جز یه لیوان شیر و کیک نبوده، حال منو از قبل بدتر میکرد…
حرفی که میخوام بزنم از اینجا شروع میشه:
دو شب در هفته به هر دلیل توی اون دفتر، مهمونی (پارتی) بر پا بود!
پس من مجبور بودم شبهایی رو بیرون از استودیو صبح کنم…
استدیو توی عباس آباد (خ شهید بهشتی) بود…
و یه همچین شبایی رو من مجبور بودم تا صبح قدم بزنم و فکر کنم…
و وقتی دیگه پاهام جون نداشت، تنها مامن من پارک اندیشه (میدون پالیزی) بود…
دو تا نیمکت توی اون پارک هست که شاهد داستان اون روزهای منه که هنوزم همونجایی هستن که بودن…
سالها گذشت و گذشت…
اتفاقهای خوب و بد زیادی رخ داد…
اتفاقهایی که شاید دونه دونه شو که حاوی درسهایی باشه همینجا براتون بگم…
همیشه برای خواننده کنسرت یعنی موفقیت!
یعنی کارت به جایی رسیده که مردم حاضرن بیان برای آهنگات وقت بذارن و هزینه کنن…
روزها گذشت و گذشت تا روز اولین کنسرت من در فرهنگسرای اندیشه…
من و بچه ها مشغول sound check بودیم…
برای اینکه یه نفسی تازه کنم زدم از سالن بیرون.. توی راهرو… از پنجره ی فرهنگسرا بیرون رو نگاه کردم:
دو تا نیمکت… توی کادر پنجره… هنوز همونجا بودن!
یه نفس عمیق کشیدم…
دو تا اشک نا خود آگاه چکید روی گونه هام…
زیر لب دوباره گفتم…
این بار با اطمینان بیشتری:
“الله اکبر
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله…
اشکامو پاک کردم و رفتم داخل سالن پیش بچه ها…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۱,۳۸۵ پاسخ

ما مسئولیم!

بسمه تعالی
لازم دیدم این مطلب رو بعد از اعتراض دوستان به نحوه ی حضورم توی برنامه های تلویزیونی بخصوص بعد از ویژه برنامه ی شب میلاد پیامبر بنویسم.
از اونجایی که توی راه ما اشخاص اهمیتی نداشته و ندارند، حالا میخواد من باشم یا هر کس دیگه، سمت و سوی این دل نوشته رو به سمتی میبرم که از اشخاص عبور کرده و بتونه به اصل مطلب بپردازه.
تا حالا به این فکر کردین که گناه یعنی چی؟
اعتقاد من بر اینه که هر کسی میتونه تعریف خودشو از گناه داشته باشه. بیاین به این قضیه فکر کنید و سعی کنید هر کدوم برای خودتون یه تعریف خودمونی از ” گناه” داشته باشید. اصلا مشکل ما توی خیلی از مسائل وقتی شروع میشه که برداشت ما از اون موضوع بر مبنای تعاریف دیگرانه. اینجوری اصلا به آدم نمیچسبه. بقول جامعه شناسا درونی نمیشه. و چیزی که درونی نشه نمیتونه تبدیل به یه رفتار درست بشه! مثلا همین “حجاب” یا مثلا ” نماز” . تا وقتی ما خودمون به تعریف درستی از حجاب نرسیم و دلایل خودمون رو براش نداشته باشیم نه اونو بدرستی رعایت میکنیم ( مثلا شل کن، سفت کن در میاریم) یا اگرم رعایت کنیم نیتمون نمیتونه درست باشه چون یا از روی عادته یا اجبار! و طبیعیه که همچین فعلی نه صواب درست و حسابی داره، نه منجر به تعالی میشه… اینکه بعضی از خواهرا با حجابشون خیلیا رو بسمت حجاب میکشونن اما بعضیا بقیه رو از حجاب زده میکنن برای همینه…
تعریف من از گناه:
گناه یعنی فعلی که دنیای ما رو از حالت تعادل خارج کنه!
یعنی اگه شما دنیا رو مجموعه ای کاملا منظم و عادلانه تصور کنید که توی اون دست خدا همه چیز رو سر جاش گذاشته…. گناه میشه : عامل بر هم زننده ی نظم و عدالت دنیا
حالا چرا گناه بده؟ چون همه حق دارن و مطلوبشون اینه که توی دنیایی زندگی کنن که همه چیز سر جای خودشه و بقول دوستان انرژیش مثبته، اما ما با گناهمون این انرژی مثبت، این آرامش و این نظم رو اول از خودمون، بعد از بقیه میگیریم. برای همین من معتقدم هر گناهی یه جور حق الناسه!
قبول دارم توی دنیای مدرن امروز سالم زندگی کردن سخته! اما بچه ها!
بیایم یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم، یه جور دیگه زندگی کنیم، جوریکه نه آرامش خودمون رو بهم بزنه نه اطرافیانمون رو… بیایم به خاطر دنیامونم که شده گناه نکنیم! دروغ نگیم! پشت سر کسی حرف نزنیم! از همه مهم تر: حسادت نکنیم! وقت کسی رو نگیریم! هممون دیدیم که آخرش همه ی اینا باعث میشه که آرامش خودمون بهم بریزه و این قانون دنیاست، زرنگ اونه که زندگیشو از این حواشی آزار دهنده دور کنه و راحت بشینه و از آرامشی که خدا بهش داده لذت ببره… و در عوضش کلی چیزای خوب مث عزت، رزق حلال و آرامش از خدا هدیه بگیره!
این مقدمه شاید کافی باشه تا بتونم از این منظر به موضوع مورد نظرم بپردازم:
ما مسئولیم!
من اگه جای مسئولان بود سر در هر سازمانی این جمله رو با آب طلا مینوشتم که:
“ما در مقابل هر چیزی که خدا بهمون داده مسئولیم!”
وقتی گوشیم زنگ خورد و بهم اطلاع دادند که امشب مهمان ویژه برنامه ی میلاد پیامبر (ص) شبکه تهران هستم و هر جور شده باید این دعوت رو بپذیرم جوابم منفی بود!!! خدا شاهده منه، هر وقت به برنامه تلویزیونی دعوت میشم همین حس و حال بهم دست میده… یه لحظه فکر کنید!
حضور توی برنامه ی زنده ی تلویزیونی، یعنی شما در مقابل عده ی زیادی از مردم قرار میگیری! مردمی که تعدادشون معلوم نیست! مردمی که هر کدوم ویژگی ها و شرایط و مشکلات خودشون رو دارند… از کجا میدونی کدومشون غمگین اند، کدومشون خوشحال؟ کدومشون جشن دارند و کدومشون عزادار؟ کدومشون فقیرند و کدومشون دارا ؟ یا کدومشون سیرند و کدومشون گرسنه ؟ تو در مقابل همه ی اینها قرار میگیری ! پس در مقابل همه ی اینها مسئولی ، در مقابل وقتشون … در مقابل فکرشون … در مقابل احساسشون … الکی نیست بخدا !
من نمیخوام به قیمت دیده شدن وقت کسی رو بگیرم !
سریع به ساعتم نگاه کردم ، حدودا ٢۴ ساعت وقت داشتم … این نگاه منفی به ساعت بعد از جواب منفی اولیه بود که به تهیه کننده داده بودم… با خودم گفتم ٢۴ ساعت وقت کمی نیست ، از طرف دیگه اسم پیامبر رو این برنامست ، پس حتمأ قابل دونستن و دعوت کردن و این توفیق کمی نیست ، سریع کاغذ و خودکارم و برداشتم ، با اینکه کلی کار نا تموم داشتم که همشون برام مهم بود ، شروع کردم به نوشتن موضوعاتی که الآن دغدغه ی من و شماست ، و یه جوری به پیامبر (ص ) ربط پیدا میکنه ، گفتم حتما این دعوت بی حکمت نیست و من حتما باید اونجا یه سری حرفارو بزنم . هم خودم شروع کردم به نوشتم و هم تو اینستاگرام یه مطلب نوشتن و از دوستان خواستم موضوعاتی رو که دوست دارن راجع بهش صحبت بشه رو برام بنویسند.
کلی موضوع وجود داشت : وحدت ، شیعه ، سنی و تفاوتشون با تکفیری ها و سلفی ها ، اطاعت از اولولامر ، سیاست و حکومت پیامبر و ربطش به انقلاب اسلامی ، جایگاه دین توی تمامی شئونات زندگی به خصوص هنر و در ادامه بحث هنر ارزشی … خلاصه هم مطالعه کردم و هم نوشتم ، حتی تا آخرین لحظات ورودم به سازمان داشتم از روی تب لتم مطلب میخوندم ، اما غافل ازینکه …
وارد استودیو که شدم دیدم فضا و چیدمان برنامه با اون چیزی که من فکر میکردم زمین تا آسمون فرق داشت . کاری به خوب یا بدش ندارم … فرق داشت …
این در حالی بود که من با تهیه کننده از قبل طی کرده بودم و شرط گذاشته بودم که بزارن من حرفامو بزنم اوناهم با آغوش باز پذیرفته بودن . حتی گفته بودم که اجازه بدن فقط من باشم و مجری و شخص دیگه ای نباشه …
اما به محض ورودم به استودیو انگار آب سرد ریختن رو سرم …
چون بار اول نیست به خودم حق میدم که سؤال داشته باشم ، من فقط چند تا نقد دارم ، و جامعه ی آماری من فقط همین یه برنامه نیست ، این نقدهارو برای این وارد میدونم که تو تمامی برنامه هایی که مهمان بودم شرایط اینچنینی حاکم بود …
١- عدم مدیریت زمان : چرا مهمان هامون با زمان برناممون همخونی نداره ؟ و یا ظرف زمان برناممون با نوع مهمونامون همخونی نداره ؟ آیا برای یک برنامه ی دو ساعته دعوت کردن از ٢٠ تا مهمون لازمه ؟ یا برعکس ؟ برای یه برنامه ی دو ساعته استفاده از دوتا مهمون ، اونم مهمونایی که بعد از ١٠ دقیقه حرفاشون ته میکشه اجباری ؟
٢- عدم تطابق مجریان با محتوای برنامه : هر برنامه ای متناسب با موضوع خودش نیازمند یه نوع مجری که حداقل توی اون موضوع تسلط بر بحث داشته باشه ، در غیر این صورت ما شاهد این آفت هستیم که در برنامه ای با موضوع ترافیک و تصادفات جاده ای همون فضایی دیده میشه که در برنامه ای به مناسبت شب یلدا ، ودر برنامه ی شب میلاد ائمه همون جوی حاکمه که در برنامه ی شب عید نوروز !
٣- عدم تسلط مجریان بر موضوع : خداروشکر توی کشورمون آدم خوشتیپ و خوش صدای تحصیل کرده ی مذهبی کم نداریم ! چرا ؟ من شاهد این بودم که یکی از مدیران یکی از شبکه ها به یکی از مجریانش برگشت گفت : فلانی چرا دو تا کتاب نمیخونی ؟ اون مجری محترم در جواب گفت : مگه فلان مجری ( معروف ) مطالعه داره ؟ !!!
چند ثانیه سکوت لطفا …
۴- عدم وجود نظارت و سیاست های تنبیهی و تشویقی از سوی مدیران : انگار همین که خداروشکربرنامه بدون قطعی نور و برق و تصویر و صدا به حیات خودش ادامه داده و تونسته دو ساعت از وقت شبکه رو پر کنه ، رسالت خودش رو انجام داده … انگار ما شبکه زدیم برای اینکه فقط ٢۴ ساعت برنامه بریم ! اونم با شرایط فعلی سازمان ، که برنامه های زنده دارن فرمانروایی میکنن ! برنامه ی زنده خیلی خوبه ، قبول ، همه جای دنیا هم به خاطر اینکه مخاطب با برنامه های زنده احساس نزدیکی بیشتری میکنه ازش جواب میگیرند اما آیا قبل از برنامه میایم به تهیه کننده بگیم که تو این دوساعت باید از کجا شروع کنه و به چه نتیجه ای برسه ؟ و اگه این اتفاق نیافتاد و این حرف منعقد نشد مردش هستیم که به جرم گرفتن وقت مردم تیم اجرایی اون برنامه رو تنبیه و مجازات کنیم ؟
۵- مهمانان برنامه ها : الف ) اکثرا شاهد حضور مهمانانی بی ربط با موضوع برنامه هستیم ، وقتی ما برنامه ای با محوریت پیامبر ( ص ) رو روی آنتن میبریم و فقط هم در کل سال یک شب این کار رو میکنیم پس باید علاوه بر مجری ، مهمونامون هم کسایی باشن که تو این زمینه حرفی برای گفتن داشته باشن .
ب) عدم مسئولیت پذیری مهمانان : امیدوارم این ترسی که بعد از هربار دعوت شدنم به برنامه ی زنده به جونم میافته به جون همه ی کسایی که به برنامه ی تلویزیونی دعوت میشن بیافته !
نتیجه :
آهای ! این میز ! این ساختمان ! این اتاق ! این خودکار ! این تلفن ! این ماشین ! این کارمند ! و این آنتن ! ارث پدریمون نیست !
اول مال خداست … بعد مال مردم !
آهای ! ما در مقابل مال مردم مسئولیم ! در مقابل تک تک ثانیه هاشون !
آهای ! این آنتن جای از خود گفتن ها و تسویه حساب هایو شخصی نیست ! این آنتن مال مردمه ! حق مردمه ! جای گفتن حرفای مردمه! دردای مردمه! سر در این سازمان نوشته شده ” صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ” !
خدایا ! ما آدما با انتظاری که تو ازمون داری تعریف میشیم … همیشه یادمون بنداز که هیچی نیستیم …
٩٢/١٠/٣٠
١ بامداد- حامد زمانی

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۷۲۲ پاسخ

هوا یا هوی؟!!

سلام.
یه چند وقتی پنجره بسته بود… دلیل هم داشت… بعضی وقتا که هوا سرد میشه باید پنجره ها رو بست تا خدای نکرده کسی سرما نخوره… مبادا سرما بزنه به نهال نوپایی که با خون دل آبیاریش کردیم و هر روز شاهد بال و پر گرفتنش بودیم و حالا که یه کم قد کشیده با افتخار به قد و بالاش نگا میکنیم و کیف میکنیم…
اما همین پنجره اگه بیش از حد بسته باشه، خفگی میاره… نمیذاره هوا عوض بشه… حال و هوا عوض بشه…
پس دوباره بازش میکنم تا یه کم هوا بخوریم… یه کم نفس بکشیم… حال و هوامون عوض شه… الی احسن الحال…
میخوام راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت کنم که توی مسیر خیلی بدردمون میخوره…
البته اینم یه ویژگیه… یه نوره که خدا تو وجود بنده هاش میذاره… تو وجود اونایی که ازشون خیلی انتظار داره…
اونم “آدم شناس” بودنه…
دیدین بعضی از این نمایشگاه ماشین دارا ( که به یمن voa ما هم جزوشونیم!!!) تا یه ماشین رو میبینن بهت میگن که کجاش زدگی داره…رنگ داره… یا مثلا ماشین تصادفیه… یا چپیه… در حالیکه تو تا قبلش فکر میکردی داری سالمترین و تمیزترین ماشین دنیا رو میخری… یا مثلا پیرمردای بازار فرش که حتی حرفه ای ترین رفوی فرش هم تو نگاه اول از چشمشون پنهون نمیمونه…
توی بازار باید هی زمین بخوری… هی کلاه سرت بره تا آب دیده شی و اوستا کار… اما توی کار ما… توی راه ما چی؟ یه اعتماد بیجا… یه انتخاب بیجا باعث میشه حالا حالاها نتونی قد راست کنی… باعث وارد شدن صدمات و خساراتی میشه که جبران شدنش نیازمند صرف هزینه های زیادیه که شاید از توان اون مجموعه خارج باشه…
دوستان! باور کنید اگه همه ی دشمنای ما شبیه voa, bbc, mano to, یا طرفدارای شاهین نجفی بودن غمی نبود…
یه وقتایی شما پنجره رو میبندی تا سرما نخوری اما غافلی از اینکه کسی با تو توی این خونه همنفسه که داره از تو تو رو مسموم میکنه…
حواستون باشه… ما این درها و پنجره ها رو باز کردیم تا هوا بخوریم … نه اینکه ناغافل کسی رو راه بدیم و بهش پر و بال بدیم و حمایتش کنیم… بعد ببینیم که ما موندیم و خنجری که تو کمرمون جا خشک کرده…
هیچ کس صاحب حرکتی نیست که عنانش دست خداست… هیچ “من” ی توی این وادی تعریف نمیشه… از کسایی که به محض اینکه بازار رو گرم میبینن خیال برشون میداره و دم از هنر انقلابی و ارزشی میزنن بپرهیزید… مطمئن باشید هیچکس به اندازه ی من و شما از بوجود اومدن هنرمند انقلابی خوشحال نمیشه و هیچکس به اندازه ی من بحسب وظیفه وقت و هزینه صرف ساختن خواننده ی انقلابی نمیکنه… این یکی از اهداف اصلی منه که ان شاء الله تو آینده ی نه چندان دور نتایجش رو خواهید دید… اما قبول کنید که در ازاش هیچکس هم به اندازه ی من نباید از سوء استفاده از این اسم و از این راه مقدس دلش بسوزه…
ما همواره در معرض انتخابیم… معیار فیلترینگتون رو نه صدا و سیما بذارید نه رسانه و نه حرف مردم و نه حتی خود آثار… این تفاوت راه ما با بقیه است… بله! توی ژانرها و مضامین دیگه صرف زیبایی اثر کفایت میکنه… اما ما نیومدین فقط بخونیم… ما اومدیم حرف بزنیم! حرفهایی که برامون مقدسه اما تا حالا زده نشده… پس اینجا ملاک شخصیت افراده! ازتون میخوام نگهبان این پنجره باشید… پنجره ی دلتون… پنجره ی گوشتون… هرکسی ارزش دوست داشتن و طرفداری نداره و هر صدایی ارزش شنیدن رو… هر کسی برای عبور از این پنجره باید امتحان پس بده… باید بالا و پایین بشه… بقول حافظ علیه الرحمه:
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند… تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
دعا کنید خوابم از اینی که هست کمتر بشه و تنم چند سالی تاب بیاره…
یا علی

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۸۹۷ پاسخ

برای ویلیام

سلام
نوشته بودی که:
“شاید یه دوست جدید…به نام ویلیام
من با این اهنگ دلتنگ خیلی از عقایدم عوض شد
من از هموطنای شما هستم اما با دین مقدس مسیحیت داستان از تقریبا نزدیکای محرم شروع میشه که این بار بیلیتم رو پرت کردم توی سطل اشغال و راهی قم شدم به جای امریکا…گفتم امسال برا امتحان ببینم که شما تو این ماه برا امام حسین چیکار میکنید اومدم هتل توی قم تا حالا قم نیومده بودم دسته های عزا نوحه سینه …هرشب میزدم بیرون تا ببینم ..یه شب ناخوداگاه دیدم دارم سینه میزنم شب هفت بود…شاید بد باشه ولی مینویسم من هرسال همین موقع میرفتم امریکا تا محرم رو نبینم امریکا هم بود خیابوناای مختلف مخصوصا منهتن ولی من بیرون نمیومدم دیر متوجه این عشق و شور شما شدم الان دیگه با این که ۳۰ساله ایرانیم به جز زمانی که بچه بودم.
با شما اشنایی کمی دارم فقط اهنگ مرگ بر… رو شنیدم تا اینکه برگشتم تهران اهنگ دلتنگ رو شنیدم این اهنگ با من چیکار کرد رو نمیدونم ولی امید دارم منو هم مثل حر ببخشه.درباره حر هم خوندم شاید….ولی این اهنگ تو منو عوض کرده فقط اینو میدونم دوستم میگه برو کربلا ولی یه حسی بهم میگه شاید هنوز زود باشه.
بازم میام…”
…………………………………………………………………………………………………………
برقی از منزل لیلی بدرخشید…
شاید یه دوست؟؟ نه… ما هممون به رسم اربابمون رفیق بازیم: انی سلم لمن سالمکم…
وقتی پای رفیق بازی میونه دیگه حرف حرف دله… پس معلومه که اینجا فقط به دل نگاه میکنن…اونم هر چی شکسته تر…قیمتی تر!
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس… بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است!
یه دستی رو سرت کشیده شده داداش!
بهت نگاه کردند… اونم به قصد خرید…
همون نگاهی که تو همین محرم همه خودشونو میکشن تا یکی از این نگاها نصیبشون بشه… میبینی که؟ این همه آدم تو اقصا نقاط دنیا… سینه میزنن… زنجیر میزنن… گریه میکنن… نذری میدن…پول خرج میکنن…خون میریزن… میخونن… مینویسن…همه…فقط برای جلب یه نگاه…مگه این نگاه چیه؟؟؟ چقدر ارزش داره؟؟؟ چقدر شیرینه؟؟؟
نگاه یه معشوقی که از همه ی معشوقای عالم سره… که اگه از من بپرسن میگم: کل هستی به یمن وجودش دایره و نفس میکشه…
پس اولا بدون که کی نگات کرده…
دوما از خودت بپرس: برای چی؟؟؟ چرا من؟؟؟
هیچ چیزی بی حکمت نیست و توی این وادی هیچ نگاهی بیهوده نیست… اگر با من نبودش هیچ میلی…چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ ها؟
این داستانی که تعریف کردی یه داستان معمولی نیست که بتونی ساده از کنارش رد شی… نه!
حتما یه چیزی ازت میخواد! و هیچکس بهتر از خودت جواب این سوالو نمیدونه!
وقتی نگات میکنن یعنی با دلت کار دارن… وقتی عاشق شدی و از روی عشق تصمیم گرفتی… هیچ چیز نمیتونه تصمیمتو عوض کنه… و همیشه اونایی تا تهش میمونن که با دل اومدن جلو…
دوست تو/حامد زمانی/۹۲/۹/۴
۲:۰۲ بامداد

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴۵۹ پاسخ

یاد آر…

سلام…
“کرامت” یه سند بود… هر چند هنوز نظرات تایید نشده ی زیادی مونده که حتما تایید میشه… اما مقصود این بود که تو اینجا یه سند داشته باشیم… یه سند برای یاد آوری… یاد آوری این نکته که چقدر مدیونیم… یادآوری این نکته که انکار نکنیم این دین رو… و یادمون باشه ما چیزایی رو داریم حس میکنیم و میبینیم که شاید هیچکس توی هیچ جای دنیا حس نکرده و ندیده… یاد آوری این نکته برای اونایی که منکر کرامت ائمه و نقششون توی تک تک سلول های زندگی ما میشن…
بعضیا شفای مریض گرفتن.. بعضیا درس و دانشگاه… بعضیا مال و ثروت… بعضیا کار و همسر… بعضیا هم اشک… بعضیا هم یه نگاه…
خیلیا هم اصلا وقتی میرسیدن به حرم یادشون میرفت دردای دلشون…حرفاشون… اینکه برا چی اومده بودن؟؟؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم…. چه کنم؟ چونکه غم از دل برود چون تو بیایی
و عجب ارتباطیه…عجب زیارتیه…زیارت بی حاجت…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳۵۵ پاسخ

راه اندازی انجمن گفتگوی سایت

سلام
انجمن گفتگو راه اندازی شد.

حتما عضو شید و از این به بعد مباحث و سئوالات و نظرات ِ خارج از موضوع پستهای وبلاگ را در انجمن ها مطرح کنید.
مدیران انجمن پاسخگوی شما هستند.

من هم کنارتان خواهم بود

پس از این به بعد اگه کامنتی غیر از موضوع پست گذاشته بشه تائید نمیشه.

www.forum.hamedzamanimusic.com

موضوع بعدی صفحه شخصی اینستاگرام من هست که صفحه ای جدید ساختم. برای کسانی که در موردش سوال میکردند
در قسمت سرچ اینستاگرام , “HAMEDZAMANIMUSIC” سرچ کنید.

ممنون که هستید :)

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۱۹ پاسخ